قهرمان ميرزا عين السلطنه

846

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نارنجستان داشتند ، حالا به كلى بر خلاف است . حقيقت زحمت و مرارت آن بيش از ثمر و بر آن بود . خوب شد متروك شد . سالى مبلغى مخارج داشت . نارنجستان بيرونى مخروبه شده بود . چهارصد تومان برآورد تعمير و مرمت آن را كردند و حال آن‌كه دينارى قيمت نداشت و صفاى آن به قدر يك تپه گل نبود و ثمر آن در سال هيچ بود . حالا كه الحمد لله آسوده و خلاص شده‌ايم . شاهزاده آغا و شاهزاده والى بودند . تمام اهل اندرون در حياط محبوسند . قضا را امروز آنجا هم كاهگل‌مالى داشتند و در زيرزمين محبوس بودند . خيلى تماشا داشت . عصر سه چهار دقيقه باران آمد . خيلى شهر و كوچهء ما كثيف شده است . شب را هر قسم بود نگاه داشتند . نيم ساعت شب باران آمد . زمين و زمان تازه شد . چقدر شهر كثيف بدى است . نزهت خانهء عماد السلطنه رفته بود . هرمز حالت خوش چندانى نداشت . ماشاء الله خيلى نمكين و بامزه است . نزهت هنوز حرف نمىزند . بعضى كلمات را به شخص حالى مىكند . زبان دايه‌اش شيرين نيست . مىترسم مثل او شود . باوقار و سنگين است . هرمز درشت‌تر شده و خيلى زرنگ است . چند دسته تخته با تولوى خان بازى كردم . شاهزاده والى از همه بيشتر تقدس به خرج مىداد . . . مستوفى شاهزادگان چهارشنبه 19 - دورهء مهمانى داريم . امروز خانهء تاج الدين ميرزا از عصر دعوت داشتيم . ساعت چهار از منزل سوار شده . هوا مغشوش [ است ] ، باد شديدى آمد ، خاك زياد . لباس مشكى از شدت خاك سفيد شده بود . به حالت مغشوش آنجا رسيدم . . . آقاى عماد السلطنه ، تولوى خان ، ميرزا ربيع آقا بودند . ميرزا ربيع آقا مستوفى شاهزادگان و خادمان حرم جلالت است . بسيار آدم خوبى است ، خيلى شوخ و بامزه . استيفاى شاهزادگان و معاشرت با آنها به آدميت او افزوده است . گمان مىكنم از استيفاى ديگر هم بهره و نصيبى داشته باشد . وجه مصالحه و طرف سؤالات و مطالب مستهجن ماست . اگر او نباشد مجلس رونقى ندارد . محمد ميرزا « ملا ربيعا » اسم گذاشته ، من « ميرزاباجى » ديگرى « سگ نازآباد » . اسامى عجيب و غريب دارد . آدم خوبى است . شطرنج و تخته بازى كرديم . غروب منزل آمدم . روز يكشنبهء آينده منزل من دعوت دارند . اسبها هنوز حال نيامده‌اند . اگر محمد بيك بود تا حال خوب شده بودند . قاسم سررشتهء درستى ندارد . چاق نشده‌اند . محمد بيك بايد اين روزها به عتبات رسيده باشد . خوشا به حال او . جمعه 21 ربيع الثانى - منزل بودم . بعد از ناهار اسب قرهء كهرى رضا بيك براى خريد آورده بود . سوار شده به حضرت عبد العظيم رفتيم . نواب عليه هم از صبح تشريف برده بودند . خيلى جمعيت و ازدحام بود . تولوى خان را نديدم . سفير كبير عثمانى به زيارت آمده بود . دو ساعت به غروب مانده از جادهء معمول به سمت شهر آمدم . اعليحضرت سرخه‌حصار تشريف برده‌اند .